چند دقیقه پیشت جلسه ام با استادم تمام شد. جلسه ی بدی نبود. الان در حال چایی خوردنم و نوشتن این چند سطر. گرفتن چایی و coffee برای ما دانشجوهای پی اچ دی رایگان است. دانشجوهای ارشد کارت مورد نظر را برای استفاده از coffee machine ندارند. گاهی کارتم را به دانشجوهای ارشد قرض میدهم تا آنها هم بتوانند چایی و coffee را رایگان بگیرند. دیشب آخر وقت حوالی ۱۰ شب بود که دختری چینی با دوست پسرش آمد دم office و در زد. میدانستم برای گرفتن کارت آمده است. کارت را بهشان دادم و خلاصه خوشحال و خندان هر دو رفتند. دوست پسر اروپاییش انگار هنوز ارشدش تمام نشده توی New Zealand کار پیدا کرده است. گاهی office میمانند و تا اواخر شب کار میکنند. دیشب من هم تا حوالی ۱۱ شب office ماندم. بهشان حسودیم میشد. هر دو جوان هستند و با پشت کار دارند ارشدشان را میخوانند. هر دو از دو فرهنگ متفاوت اند ولی وقتی نگاهشان میکنی انگار نسل در نسل همدیگر را میشناخته اند. نمیدانم چرا اینقدر این موارد برای ما ایرانی ها سخت است و برای این ور آبی ها آسان. برایشان خیلی مهم نیست تو از چه فرهنگی هستی و از کدام قاره آمده ای و پوستت چه رنگی است و دماغت چقدر بزرگ است و موهایت چه رنگی است و .... مهم این است دوستشان داشته باشی و دوستت داشته باشند. ریسک پذیرند و میگذارند آنچه که دنیا جلوی پایشان میگذارند برایشان اتفاق بیفتد. حالا فکر کن من جای آن پسر اروپایی بودم. باید هر روز به هزار سوال جلوی آیینه جواب میدادم. من اروپایی بروم دختری آسیایی بگیرم؟!! مادرش را چه کنم؟! پدرش را چطور قبول کنم؟! بچه ام چه شکلی میشود؟! چینی میشود یا اروپایی؟! جواب مردم را چه بدهم؟!! حالا همه اینها به کنار....خواهر دخترعموی پسرخاله اش را چه؟!! آن را چه کنم؟!!!!
به قول اینور آبی ها Ughhhhhhhhhh
برچسب:
نویسنده: روژان کاظمیان